دو قلوهای افسانه ای

کاش میشد لحظه ها را پس میگرفت !

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 3
بازدید ماه : 102
بازدید کل : 19486
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 122
تعداد آنلاین : 1



Alternative content



اطلاعیه و پست ثابت

دوستان عزیز

هر کس میخواد اینجا نویسنده بشه قسمت امکانات وبلاگ خودشو عضو کنه و مطلبشو ارسال کنه بعد اینکه نظرات پست قبلی به حد معمول رسید مطلب جدیدتون به روز میشه . فقط خواهش میکنم دم از عشق و عاشقی نزنین که ادم افسردگی بگیره مطالبی که توش دم از افسردگی زده بشه حذف میکنم

از کلبه تنهایی ممنون بخاطر مطلب قشنگش

نويسنده: سایه تاريخ: چهار شنبه 28 دی 1398برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

قانون شاد بودنمطلب ارسالی ازkolbe-tanhaii

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

اگر قرار است قانونی برای شاد بودن داشته باشید، بگذارید این باشد: برای شاد بودن من لازم نیست حتما چیزی در زندگی ام رخ دهد. من شادم برای این که زنده ام! زندگی موهبتی است که به من داده شده و من از آن لذت می برم. (کلبه تنهایی)
 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نويسنده: تاريخ: پنج شنبه 4 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

همه رو برق میگیره مارو تیر چراغ برق

یه سلام پر انرژی به همه

منم خوبم ممنون مرسی شما چطورین ؟؟ حدیث کجاست ؟؟ داره مثه خر واسه کنکور میخونه البته بلانسبت خر !! حدیث بفهمه پدرمو در میاره !

عنوان چرا اینه ؟؟ میگم چرا گذاشتم همه رو برق میگیره مارو چراغ برق !

یه مسیج یا پیامک یا همون اس ام اس خودمون دختر عموی بابام واسش فرستاده بود که متنش این بود « شنیدم دارن دانشمندان اسلامی رو ترور میکنن شاید منم همین امروز و فردا ترور کردن مواظب خودت باش شاید این اخرین اس ام اس من به تو بود »  پدر ما یا همون بابا خان من این اس ام اس رو واسه چند نفر فرستاد اول از همه واسه شوهر دختر عمم فرستاد سریع زنگ زد گفت چی شده دایی ؟ خدا بد نده حالتون خوبه ؟ ناهید این اس ام رو خوند قلبش گرفت یهو هر چی میگرفتیم گوشیتون نمیگرفت داشتیم میمردیم از نگرانی تورو خدا بگین جی شده ؟؟

منو بگو زدم زیر خنده تا یک ساعت میخندیدم که بابام این اس ام اس رو واسه نفر بعدی فرستاد . 2 دقیقه بعد از تایید ارسال گوشی زنگ خورد . بابام جواب داد دوستش بود گفت علی جون این چیه فرستادی زبونتو گاز بگیر ایشاا... سایه ت ( منو نمیگه اون سایه رو میگه ) هزار سال بالا سر بچه هات باشه !

نفر بعدی !!

- الو ؟ علی جان چرا گوشیت مشغوله مردم از نگرانی این حرفا چیه میزنی ؟؟

بعدی :

- علی کجایی ؟ چی شده ؟ توروخدا به من بگو چی شده ؟؟

بعدی : علی جان کجایی بچه ها نگرانتن !!

بعدی ....

بعدی ...

بعدی ...

تا یه روز واسه اینا داشتم میخندیدم به بابام میگم بابا دوستات از نظر ای کیو تو سطح بالایی قرار دارن بهشون بگو مواظب باشن امریکا نزدشون بابام یکم فک کرد گفت : به نظر من بهشون بگم امریکا قراره اونارو بدزده نگران نمیشن ؟؟ !!

این از دوستای بابام !!

تا اپ بعدی

با حق

پ.ن : ایمان اقا مرسی از مطلبت به همین زودی میزارمش .

نويسنده: سایه تاريخ: پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

پ ن پمطلب ارسالی ازايمان

1.   رفتم دكتر دفترچمو دادم منشيش ميگه نوبت ميخاين   ميگم پ ن پ امضاش كن فردا برم ازبانك پول بردارم

2.    شيشه رفته تو دستم دارم ميميرم به دوستم ميگم درش بيار ميگه شيشه رو ميگم پ ن پ اداي منو

3.زنگ زدم فست فود غذا بیارن , طرف میگه بفرستم واستون ؟  گفتم:

 

پـَـــ نــه پـَـــ آپلود کن , لینکش رو بده دانلود کنم

4.   رفتم خواستگاری دختره میگه الان می خوام درس بخونم میگم خیلی طول میکشه؟
میگه پ ن پ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم تموم میشه

5.  دارم چایی میخورم داغ داغ سوختم
بابام میگه سوختی؟
میگم پ نه پ رفتم مرحله بعد

 

 6.    رفتم گل فروشی، میگم ببخشید، کاکتوس هم دارید؟

میگه واسه دکور می خواین؟ پـَـــ نــه پـَـــ تو خونمون شتر پرورش می دیم! می خوام یه وقت احساس غربت نکنن، حس کنن خونه خودشونه

نويسنده: تاريخ: چهار شنبه 29 دی 1390برچسب:پّّّّ نّّّّّّّّّّّّّّّّّ پّّّّ, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

عشـــــــــــــــــــــــــق ماندگارمطلب ارسالی ازdaftare-eshgh

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

میترسم از آن روزی که رهایم کنی ،
شاید فکر کنی که محال است قلبت را از قلبم جدا کنی
این روزها کار همه بی وفاییست
تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی...


(کلبه تنهایی)

نويسنده: تاريخ: چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

بعد یه مدت طولانی

بعد یه مدت طولانی اومدم

سلام به همه چطورین ؟؟ دلتون واسم تنگ شده بود نه ؟؟؟ چیکار کنم بابا نظر دهی خراب بود هیشکی نظر نمیداد ادم حسش نمیومد اپ کنه حالا که درست شد اومدم واستون تعریف کنم

از همین امروز صبح شروع میکنم

جونم براتون بگه امروز صبح که رفتم مدرسه . با بچه ها سلام علیک کردم یهو فاطی گفت سایه اینو نگه دار مامانم نبنه . گفتم چی ؟ گفت گوشیمو نگه دار لو رفتم پیش مامانم حالا اومده منو تا دم مدرسه رسونده حالا هم رو نیمکت نشسته من امتحانمو بدم ورم داره ببره خونه گوشیم دست تو باشه واسه محسن زنگ بزن بگو فاطی نمیتونه واست زنگ بزنه گفتم فاطی من حال و حوصله اکشن بازی ندارم میدم مهناز گوشیو گفت باشه ... بعد امتحان اومدم دیدم فاطی داره میخنده میگم چی شده ؟؟ میگه مامانم گم شده بریم پیداش کنیم گفتم فاطی بشین من الان میام ... رفتم تو دفتر گفتم خانوم میشه از بلند گو استفاده کنم ؟ گفت واسه چی ؟ گفتم مامان فاطی گم شده میخوام پیداش کنم گفت بفرما میکروفونو گرفتم تو دستم گفتم : دانش اموزان عزیز یک عدد مادر مدل 53 گم شده به یابنده دو برابر مبلغ مادر مژدگانی داده میشود !!!!

این از مامان فاطی البته هنوز پیدا نشده مامانش ..

امتحان زیان فارسی داشتیم یکی از سوالا این بود که در مورد یکی از موضاعات داده شده سه سطر متن ادبی بنویسید یکیش ماه بود اون یکی کویر من در مورد ماه نوشتم خیلی غمگین بود متنش اخرشم یارو مرد . فاطمه دوستمم در مورد ماه نوشته بود گفتم فاطمه چی نوشتی شروع کرد با احساس خوندن که « شبانگاهان بود ماه  به من چشمک میزد ... » اقا حالا نخند کی بخند گفتم احمق اون ستاره ست که چشمک میزنه نه ماه گفتم تو شهر پدر تو ماه چشمک میزنه ؟؟

راستی شنبه تولدم بود مرسی از امیر علی و شادی که بهم تبریک گفتن . البته بقیه دوستامم بهم تبریک گفتن ولی شما نمیشناسینشون نمیگم اسماشون

امتحانومونم تموم شدم زدم ر*دم تو همشون

من برم که خوابم میاد حوصله ندارم بنویسم فعلا

یا حق

نويسنده: سایه تاريخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

چی بگم والا

سلام سلام سلام سلام سلام سلام

خوبین ؟؟ شادی جون تولدت مبارک ! من امتحان داشتم خبر نداشتم

بریم سر خاطره امروز !

با سایه خانوم یا به قول یه بنده خدایی با مملکت خانوم نشسته بودم داشتیم در مورد یه چیزی حرف میزدیم به احتمال زیاد داشتیم غیبت میکردیم که یه دفعه سایه گفت حدیث میدونی چیکار کردم ؟ گفتم چیکار کردی شاید دوباره وب عوض کردی !  گفت نه یه غلط دیگه کردم گفتم چی ؟ گفت موهامو کوتاه کردم

گفتم کو ببینم نشون داد دیدم مملکت خانوم تموم موهاشو چیده فقط یکم گذاشته که بسته بشن خندیدم گفتم سایه منم موهامو کوتاه کردم کسی خبر نداره خودم کوتاه کردم اینقد خوشگل شدن !

این از این

حالا یه چیز مینویسم که اگه این بفهمه پدرمو در میاره ! رفته تو یه سایت خیلی خیلی محترم عضو شده یکی از مدیراش  با این قل ناهمگون خیلی 6 شده بعد داشتیم در موردش حرف میزدیم که ور داشت گفت من ادرس اینجارو بهش میدم بچه خوبیه گفتم سایه ادرس اینجارو بدی من دیگه اینجا نمیام اون بیاد اندازه همه حرف میزنه . در کمال پررویی گفت اون نیاد منم نمیام الانم قهره نشسته اونور میگه تا اون نیاد منم دیگه نمیام . میگه یه روز بی خبر میزارم از این وب میرم منم گفتم بزار برو چه بهتر الان تصمیم داره بی خبر بره از اینجا . هیچی دیگه حالا موندم چیکار کنم میدونم اخرش یه جوری میشه خودم باید برم از اقای مدیر دعوت کنم تا بیاد اینجا

این از این قل ناهمگون !!

اقای اچ اچ من هر چی بهش میگم برو تو جمع جواب نظراتو بده اپ کن وبلاگو میگه خجالت میکشم نمیرم .

من تقریبا ماهی یه بار میام نت بر عکس بعضیا درسامو دقیقه نود نمیخونم ولی با این حال همه امتحانام و بد دادم ریاضی13 میشم زبان19زیست20(به خدا انقد ریاضی تست کنکور زدم که شبیه تست شدم...سایه منو دیده میگه چرا چهار گزینه ای شدی ) خداخودش به خیر بگذرونه . اون مملکت خانومم هر امتحانی میده میاد خونه میگه 20 میشم 20 میشم تازه بو معلماشم قول 20 میده ولی اون اخر میزنه همه رو خراب میکنه !!

جالا نمرات سایه رو تا به الان بگم:

فلسفه و منطق نمره شو نزدن ولی خودش میگه16میشم....

ادبیات:19

زبان:19

حامعه شناسی :18

ریاضی:20(انقد کلاس تست رفت که پول بابا ته کشید من نتونستم برم وگرنه نمره م 13نمیشد...)

دین و زندگی 19

نمره انضباطش از 15بالاتر نمیاد....(15م با پارتی میشه)

خودش میگه من دانش اموز زرنگیم نظر شما چیه؟؟؟؟

الانم هی میگه زود بنویس برو درسات و بخون تا به مامان نگفتم...(یکی نیس به خودش بگه که همش تو نت میچرخه...)

5دقه پیش میگه انقد بدم میاد از دخترایی که میرن جلو پسرا خودشون و لوس میکنن و از اون پسرایی که شلوار تنگ میپوشن ادم روش نمیشه نگاشون کنه

خب دیگه من برم بخوابم

بای بای



نويسنده: حدیث تاريخ: چهار شنبه 18 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

تولد

خب امروز تولد داریم !! امروز نه ها فردا تولد داریم یعنی 15 دی ولی من زودتر گذاشتم که باید برم امتحان دارم !!

تولد کی ؟؟ تولد شادی جوووووووووون

اوا خاک عالم سلام یادم رفت

سلام به همه خوبین ؟؟ غم و غصه رو بزارین کنار که امروز شادی به دنیا اومده !! یه کف مرتب به افتخارش !

محل و زمان برگزاری تولد : سایت باران تو پیک هر کی ادرس نداره این ادرسشه www.baran2pic.com تو چت رومش تولده ساعت 2 اگه نمیتونین بیاین زمانشو تغییر بدم فقط گفته باشم من 4 به بعد نمیتونم بیام .

شادی این از طرف منو حدیث تقدیم به تو

هرسال وقتی…..15 دی ماه ……هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

تولدت مبارک شادی جون 

 

خب نوبتی هم که باشه نوبت کیک و کادوئه شادی جون من واسه کادو تولدت واست کیک پختم

اینم کیک

همه با هم

بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی

همه کادوهاشونو بیارن بدن به من . من ببینم اگه موردی نداشت میدم به صاحبش

همین دیگه شادی جونم امیدوارم هزاران سال زنده باشی و سالم شاد و سرحال زندگی کنی !

اینم کادوی من

خب دیگه شب شد همه برن خونه هاشون من میخوام بخوابم  

**********

این از تولد . شادی هم به دنیا اومد ...

چرا ادما اینجوری شدن جدیدا ؟؟

چه جوری ؟ الان میگم 

امروز فاطمه دوستم گفت سایه من خطمو میدم بهت به ایمان اس بده یه چیزی بنویس واسش که ول کنم شه دیگه نمیخوام باهاش باشم !! اسنجوری نگاش کردم  گفتم فاطمه چیزی شده ؟ گفت نه خسته شدم از زندگی گفتم حرفای عاشقونه میزنی بچه برو درستو بخون این لوس بازیا به تو نیومده حالا فوق فوقش که بگی اون میگه باشه ولت میکنم بعد میفهمی که ول کردنت چه راحت بوده براش ناراحت میشی توام که عقل نداری خداروشکر میری یه بلایی سر خودت میاری حالا خر بیار لوبیا بار کن ! گفت سایه تورو خدا بهش اس بده باشه بیا اینم خط من رفتم بوس بوس فداتشم خدافظ گفتم فاطمه جواب نداد گفت سایه اصرار نکن که منصرف شم من رفتم دوباره صداش زدم گفت نه سایه بای بای گفتم فاطمه ی احمق کارت دارم بیا گفت نمیام و رفت !! منم نمیخواستم منصرفش کنم ها فقط میخواستم بهش بگم شماره ایمانو بده !!! این از فاطمه

بعدی معلم عربیه !

معلم عربی سال اولا صدام زد گفت سایه محدثه گفته بود بهم بگی کلاس واست بزارم درسته ؟ گفتم اگه وقت داشته باشین گفت کی امتحان دارین ؟ گفتم 25 دی . گفت خب شماره منو یادداشت کن شمارتم بده من یادداشت کنم که بهت زنگ بزنم بگم کی بیای گفتم باشه کیفمو باز کردم دفترچمو در بیارم شمارشو بنویسم ساعتشو نیگا کرد گفت سایه جان پس من واست زنگ میزنم توام هر جا مشکل داشتی واسم زنگ بزنم خدافظ و رفت !! من موندمو یه دهن باز گفتم نه تو شماره منو داری نه من شماره تورو چه جوری زنگ بزنیم به هم ؟؟

همون روز همین خانوم بهم گفت من وقت ازاد پنج شنبه دارم یکم فک کرد گفت : « پنج شنبه میشه چند شنبه ؟؟ » گفتم به احتمال زیاد شنیه بیفته گفت باشه خبرت میکنم !

عجب روزگاری شده !! راستی یکی گفته بود یکی نه چند نفر گفته بودن سوتیای خودمم بنویسم چشم فک میکنم اپ بعدی سوتیای خودمو مینویسم

مرسی از نظرات قشنگتون ! مواظب خودتون باشین

یا علی

بعدا نوشت :

1) من یادم رفت بگم شادی کیه . ببخشید . شادی اینه www.iranmalavan.blogfa.com

2) امروز تولد پسر همسایمونم هست تازه یادم اومد ... راستین تولدت مبارک !

نويسنده: سایه تاريخ: جمعه 15 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یه خاطره به یاد موندنیه دیگه تو این وب ثبت شد

یه سلام به  سلامتی همه ی اونایی که ما رو همینجوری دوس دارن وگرنه از ما بهترونو همه دوس دارن .

چطورین ؟؟ خوبین ؟؟ الحمدلله منم خوبم قاچاقی یه نفسی میکشم .

خدایا شکرت که هر روز میتونم بخندم و شاد باشم

بریم سر اصل مطلب تا بگم امروز چی شد .

با توجه به اینکه میگن گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است . همش نگرانم بخدا !!

ساعت 1 رفتم مدرسه بابام گفت کی بیام دنبالت ؟؟ گفتم نمیدونم خودم میام مغازه گفت باشه و رفت . بعد امتحان با بچه ها تو حیاط یکم نشستم گفتم بچه ها من میرم خونه ادبیت بخونم . همه اعتراض کردن که نیم ساعت دیگه بشین بابات میاد دنبالت گفتم نه میرم خودم .

قدم زنان راه افتادم سمت مغازه . بابام دم مغازه بود با یه اقاهه که دوستش بود . سلام دادم بهشون بابام سوییچ ماشینو داد به دوستش گفت این دختر مارو تا خونه برسون بی زحمت . مرده رو نمیشناختم . جوونم نبود که دل ادم خوش شه . رفتم سوار ماشین شدم . ماشینو ورشن کرد . راهنما زد اومد تو خیابون . من نمیدونم مردا چرا از رانندگی خانوما ایراد میگیرن در صورتی که خودشونم همچین حرفه ای نیستن ؟ به جان خودم چند بار میخواستم به مرده بگم حاج اقا بی زحمت بزارین من پشت فرمون بشینم شاید سالم رسیدیم خونه . حالا از طرز رانندگیش  بگم . با دنده یک تا خونه اومد (!!!!) من پشت ماشین نشسته بودم جلو دهنمو گرفته بودم که نخندم . سر چهار راه میومد وسط چهار راه یهو ترمز میکرد من از همون پشت پرت میشدم تو شیشه جلو . دل و رودم در اومد تا رسیدم خونه . جالب اینجاست نمیدونست بوق ماشین کجاست  . میخواستم سرمو از ماشین برون کنم خودم بوق بزنم . وقتی میخواست دنده رو عوض کنه دنده رو نیگا میکرد ماشین میرفت تو جدول ! من تا خونه صلوات میفرستادم که سالم برسم . ماشین با ماشین ما 10 متر فاصله داشت همچین ترمز میگرفت انگار نزدیکه بخوره بهش . با هزار بد بختی منو تا خونه رسوند . وقتی میخواست بپیچه تو کوچه نتونست همون سر کوچه منو پیاده کرد من رفتم . وسط کوچه غش کرده بودم از خنده . همسایه ها رد میشدن همچین نگام میکردن که نگو ابروم رفت همه فک میکردن خل شدم . ولی اشکال نداره همین که سالم رسیدم به همه چی می ارزه حتی به اینکه همه فک کنن خل شدم

شب که بابام اومد خونه گفتم بابا این کی بود منو باهاش فرستادی ؟؟ گفت چطور اخه رفت و برگشتش خیلی طول کشید . گفتم بابا نبودی من تا خونه رسیدم یه قران ختم کردم . همچین ترمز میگرفت که من با سر میرفتم تو شیشه جلو ! خلاصه واسه بابام تعریف کردم کلی خندید گفت خودشم ماشین داره امروز اومد ماشینو اونور خیابون پارک کرد بهش گفتم بیارش اینور ماشینو گفت نه من نمیتونم از فلکه دور بزنم !!

تو یه کلام بخوام بگم : « من امروز مرگو با چشای خودم دیدم !!! »

این از این !

من برم درسمو بخونم فردا امتحان دارم .

اینم بگم تا یادم نرفته .

وقتی اورجینال به دنیا اومدی ... حیفه کپی از دنیا بری ... خودت باش !

تا اپ بعدی

یاعلی

نويسنده: سایه تاريخ: شنبه 10 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

حدیث استاد سوتی !!

سلام به سلامتی گاو چون نگفت من گفت ما !!

چطوری ؟؟ منم خوبم !!

الان که دارم مینویسم همه خوابن فقط بابام بیداره حدیثم که طبق معمول رو تخت من خوابیده . انگار خودش تخت نداره همیشه کنار من میخوابه این بشر . شیطونه میگه یکم اذیتش کن تو خواب بخندیم دور هم

من نظرم عوض شد این وب تا 2 هفته اپ نمیشه هنوز حدیث خبر نداره بعدا باید اروم اروم بهش بگم این بچه عصبی شده جدیدا .

حالا بزارین تا حدیث خوابه من بگم دیروز چیکار کرد و من واسه چی اون بالا نوشتم استاد سوتی !!

دیروز مامان و بابا رفته بودن عیادت پسر خاله بابا که تصادف کرده بود . منو حدیث تو خونه تنها بودیم . حدیث داشت میگفت سایه تو یوسفو دیدی ؟؟ گفتم نه ندیدمش تاحالا . گفت نمیدونی این چقد خشگله گفتم زن داره ؟ گفت نه گفتم باشه تو که راضی هستی من میرم وصلتو جور میکنم فردا . دیدم حدیث اینجوری شد . بگذریم مامانم اینا اومدن . حدیث گفت : مامان یوسف حالش خوب شده بود ؟ گفت اره خوب بود ولی نمیدونی چقد خشگل شده بود . گفتم مامان من ندیمش کاش منم میبردی . مامانم خندید و گفت : پس نصف عمرت هدر رفت . گفتم مامان فردا هم بریم باشه ؟ گفت باشه میریم میگیم سایه یوسفو ندیده بود اومدیم ببنش بریم . مامانم رفت تو اشپز خونه منم دنبالش هی میگفتم مامان بریم من ببینمش . خب حداقل یه روز دیگه بریم . خب هر وقت اومدن خونه مامان بزرگ اینا بریم که من ببینمش و... مامانم دستشو گذاشت روگوشاش گفت وای بچه تو به کی رفتی اینقد حرف میزنی ؟؟

بابام از تو هال گفت چی شده مگه ؟؟ اومدم پیشش گفتم مامان و حدیث گفتن یوسف خشگله گفتم بریم ممنم ببینم اینقد تعریف میکنین . بابام خندید رفت دم اشپزخونه ایستاد . گفت اره خیلی خشگل شده بود . در همین حین استاد حدیث فکر کردن که بابام رفته تو اشپزخونه اخخه کنار دیوار نشسته بود دید نداشت ولی من که تو هال بودم قشنگ میدیدم که بابام داره حدییثو نگاه میکنه . حدیث هم از دنیا بیخبر یواش گفت سایه سایه حالا هی میخوان بگن خشگله با دستو دهنشم یه ادا در اورد من دیدم بابام چشمش رو حدیثه و حیرت زده داره نیگاش میکنه صورتمو اونور کردم شاید حدیث ساکت شه دیدم نه این خانوم ساکت نمیشه که نمیشه دوباره صدا زد سایه سایه جواب ندادم باز صدام زد برگشتم بهش بگم هیس !!  که حدیث گفت کاش منم رفته بودم یوسفو میدیم . منم میخواااااام ... زد ری** تو همه چی بابام خندید گفت از دست این دو قلوهای افسانه ای و رفت تو اشپزخونه . تا بابام رفت تو اشپزخونه مثه خروس جنگی پریدم به حدیث و گفتم بیشعور مگه نمیبینی بابا اینجا ایستاده ؟؟ هلم داد گفت بیشعور خودتی گفتم منو هل میدی ؟ دوباره رفتم طرفش یکی اون میزد یکی من !! جالب اینجاس ما وسط دعواهامون بجای اینکه جیغ و داد و هوار و گریه راه بندازیم میخندیم و فحش میدیم فقط بعدشم که با وساطتت مامان بابا از هم جدا میشیم دستامونو میزنیم به هم میگیم ایول دمت گرم ابجی باحال بود !!

البته این حدیث زیاد سوتی میده یکی دیگه از سوتیاشو میگم بهش یاداوری بشه . یه بار نشسته بودیم خونه مامان بزرگ همه اونجا جمع بودن دختر پسر دایی خاله عمو عمه همه ی همه اونجا بودن . منو حدیث نشسته بودیم وسط هال با بقیه دختر پسرایی که اونجا بودن . داشتیم در مورد ریش و سیبیل و اینجور حرفا بحث میکردیم . حدیث گفت سایه n2m یادته ؟؟ گفتم اره ( این n2m یه پسره ای بود که گاهی حدیث باهاش چت میکرد بچه خوبی بود ) همه گفتن n2m  کیه؟؟ گفتم هیشکی دختر باباشه یکی از دوستای حدیثه . حدیث گفت اره یکی از بچه ها کلاسمونه . گفتم خب ادامه حرفتو بگو گفت n2m میگفت من از 15 سالگی ریش سیبیلامو ور میداشتم !!! سوتی از این ضایع تر تو عمرش نداده بود ور داشت ابرو منو خودشو با هم برد . همه زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند . حدیث گفت مگه چی گفتم ؟؟ گفتم هیچی گلم فقط گفتی یکی از دخترا کلاستون مثه پسرا ریش و سیبیل داشته  مرسی که  ابرومونو بردی !!!! 

خانوما و اقایون یا به قول یکی از بچه ها فامیل : اقایون و خانومون !!!

این وبلاگ به طور اتو ماتیک اپ دیت میشه و من ممکنه نباشم بی زحمت دیگه خودتون یه سر بزنین !!

مواظب خودتون باشین من برم این حدیثو از خواب بیدار کنم حوصلم داره سر میره کم کم

تا پست بعدی

یا علی



نويسنده: سایه تاريخ: جمعه 9 دی 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری . با خبر باش که پژمردن من اسان نیست ! گرچه دلگیر تر از دیروزم . گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند . لیک باور دارم ، دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد ... ***** سلام سایه و حدیث هستیم . دخترای فوق العاده خوبی هستیم فقط یه کوچولو شیطونیم مرسی که از وبمون دیدن کردین نظر میزارین ادرس بزارین چون ما علم غیب نداریم همین دیگه فعلا

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to 2gholoohaye-afsaneai.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com